![]() |
|
![]() |
|
ضرورت مبارزه ی مسلحانه و رد تئوری بقاء اثر چريك فدائى رفیق به خون خفته امیرپرویز پویان
از مرگ نيز نيرومندتر برخواستی و با حنجره دوستداشتنیات خواندی آوازهای سرخ و بلندت را روی فلات خفته در بند: "بر پا برهنگان، بر پا گرسنگان، بر پا ستمکشان" برای خلق ميهنت اسلحه به دوش گرفتی و خشاب اسلحهات با گلولههائی از آلياژ کينه و خشم پر بود گلولههائی از آلياژ خشم و کينه خلق زيباترين زيور، برای سينه مزدوران تو و يارانت با بُـــرّههای حنجره مسلسلها فرياد برداشتيد چنان عظيم، چنان عظيم که خلق خسته تکان خورد و قصرهای خون و ستم به لرزه درآمد تو در دلهای خلق میگشتی و همچنان میخواندی آوازهای سرخ و بلندت را پر شور و در مرکز ستم، به قلب دشمن شليک میکردی با گلوی کينه فرياد برمیداشتی و خاک ميهنت در هيجان و اميد میسوخت سه هزار رنجر سه هزار چترباز ليک آنها تنها جنازهات را يافتند چرا که تو با آخرين گلوله خود به شهادت رسيده بودی با اينهمه پيش از آنکه جرات کنند به تو نزديک شوند جنازهات را به گلوله بستند چقدر میترسيدند تو شهيد شدی و با گلوی خونين خواندی آخرين سطرهای آوازهای سرخ و بلندت را روی فلات بيدار "مرگ بر مزدوران" "زنده باد خلق" تو شهيد شدی با اينهمه هنوز از تو میترسند بيهوده نيست تنها خاطرهات ميراث کينهای که به جا نهادهای برای شعلهور کردن آتشهای جوان کافیست تو نمردهای، نه در ياد خلق نامت پابرجاست کاش میديدی که طوفان شکوفه داده است و ياران ناشناختهات که بسيارند - چرا که تو رفيق خوب خلقها بودی – برخاستهاند و چه پر شکوه! اين شکوفهای سرخ، آرزوی تو بود کاينک شکفته چنين انبوه ای ستاره خونين ای شاخه بزرگ بارور طوفان خاطره رفيق پويان را گرامی میداريم در شرايط اوج گيری جنبش مسلحانه خلق ايران که اکنون به عنوان واقعيتی انکار ناپذير به رشد تصاعدی خود ادامه میدهد، خاطره رفيقی را گرامی میداريم که با نثار خون پاکش جنبش مسلحانه خلق ما را آبياری کرد. رفيق اميرپرويز پويان در سال ۱۳۲۵ در شهر مشهد به دنيا آمد. تحصيلات ابتدائی و متوسطه را در اين شهر گذراند. رفيق از همان دوران نوجوانی با مشاهده عينی فقر تودههای مردم و تماس مستقيم با آنها، تحت تاثير فضای سياسی خانوادهاش با مسائل سياسی جامعه آشنايی پيدا میکرد و در حد همان شناخت ابتدائی از تضاد خلق با دشمن، به اعمالی نظير پخش اعلاميه و به راه انداختن اعتصاباتی که جنبه سياسی داشت در مدرسه و تشويق اطرافيان به فعاليت های سياسی اقدام مینمود و در ضمن با مطالعه و بحث و تحليل از مسائلی که در اطرافش اتفاق میافتاد، آگاهی سياسی خود را رشد میداد. فعاليت های سياسی مشخص رفيق پويان از سالی که وارد دانشگاه شد، شکل گرفت. در اين سالها بود که به اتفاق رفقا مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی گروهی را تشکيل داد. فعاليت های رفيق در گروه که اغلب نيز مخفيانه صورت میگرفت، ترجمه متون مارکسيستی و نوشتن مقالاتی در زمينه شناخت جامعه ايران بوده است. در اين دوره، رفيق پويان و ساير رفقا، بدون اينکه شرايط عينی ويژه جامعه ايران را به درستی تحليل کرده باشند، معتقد به تشکيل حزب پرولتاريا بر طبق فرمولهای تئوريک مبتنی بر تجربههای انقلابی پيشين بودند. ولی خيلی زود رفقا با برخوردی صادقانه و با تحليل عينی از شرايط جامعه ايران دريافتند که اوضاع خاص ايران در رابطه با گسترش سلطه امپرياليستی پروسه نوينی را برای تشکيل حزب طلب میکند. به اين ترتيب رفقا معتقد شدند که تنها با اتخاذ خط مشی مبارزه مسلحانه و با تشکيل هستههای سياسی-نظامی است که میتوانند عناصر نطفهای حزب پرولتاريا را عملاً تشکيل دهند. در اين زمان بود که رفيق به نوشتن اثر معروفش، "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا"، پرداخت و در سازماندهی "چريکهای فدائی خلق" نقشی اساسی ايفا نمود و از سال ۴۹ به صورت يک انقلابی حرفهای در صف مقدم پيشاهنگان فدائی خلق قرار گرفت تا رسالت تاريخی خود را به انجام رساند و با نثار خون خود پرچم انقلاب را برافراشته تر سازد. رفيق اميرپرويز پويان، اين مبارز سرسخت و دلير، که برخورد صادقانه و فعالش با مسائل جنبش، تعهد انقلابی رفقا را فزونی میبخشيد، عليرغم حيات کوتاهش در گروه فعاليتی چشمگير داشت، در تدارک، طرح و شرکت در عمليات نظامی، جمعبندی سياسی اين عمليات و سازماندهی تيم های سياسی - نظامی نقشی فعال ايفاء میکرد. بالاخره او به همراه رفيق رحمتالله پيرونذيری، هنگامی که در سوّم خرداد سال ۵۰ توسط چند صد مزدور دشمن محاصره شدند، با شهامت انقلابی و قلبی آکنده از خشم و کينهای آتشين، به چنان نبرد قهرمانانهای برخاستند که مزدوران دشمن را از وحشت به لرزه درآوردند. دشمن آنچنان نيروئی برای مقابله با اين دو چريک رزمنده، دو انقلابی راستين خلق، به محل آورده بود که دقيقاً ضعف او را در مقابل قدرت و نيروی چريک به اثبات میرساند و خلقی که شاهد اين درگيری نابرابر بود، قدرت و شهامت چريک و هراس مرگبار دشمن را از اين قدرت، هر چه عينیتر در چند قدمی خود لمس میکرد. میديد که مزدوران دشمن با تمام نيروئی که گرد آورده بودند، در حالی که از وحشت و ترس به خود میلرزند و جرات نزديک شدن به خانه را ندارند، چگونه مذبوحانه تلاش میکنند چريکها را به تسليم شدن وادارند و زنده دستگيرشان سازند. ولی چه خيال باطلی .... يک ساعت .... دو ساعت .... سه ساعت .... ساعت ها میگذرد. رفقا همچنان سرسختانه به نبرد ادامه میدهند. نگاههای حيرت زده خلق به اين نبرد نابرابر، به اين دليری و از جان گذشتگی دوخته شده، قلب هايشان میطپد و از خود میپرسند "اينان کيستند که اينچنين سختند؟" و "سرانجام اين نبرد چه خواهد شد؟" .... و می بينند که چگونه اين رزمندگان راه رهائی خلق، تا آخرين قطره خون خود به نبرد با دشمن تا دندان مسلح ادامه میدهند و هرگز تسليم نمیشوند. بدينسان بود که اين دو رفيق دلاور و رزمنده در طی نبرد حماسهآفرين خود، پس از اينکه آنچه را که نمیبايست به دست دشمن بيفتد از بين بردند، سرانجام برای آنکه خود نيز به دست دشمن اسير نشوند، با شعارهای "پيروز باد انقلاب" و "زنده باد کمونيسم" به زندگی خود پايان دادند و حماسه پرشکوه هستی خود را در دلها جاودانه ساختند. ما که آنها را میشناختيم میتوانيم بگوئيم که آن لحظات، لحظاتی که پيام مرگ برای دشمن داشت، برای رفقا چقدر شادیبخش بود و چه انديشهها از ذهنشان میگذشت ..... به راستی برای کسی که دارای وجودی سراپا عشق به خلق و قلبی مملو از کينه عميق به دشمن است، چه لذتی بالاتر از اينکه با عمل انقلابی خود ضربهای بر پيکر دشمن وارد آورد. در آن لحظات آنان بیترديد با چشمان دورنگر خود آينده پرشکوه را میديدند که خلقها از بندهای اسارت آزاد گشته و هر گونه ستم و بهرهکشی طبقاتی، هر گونه استثمار انسان از انسان نابود گرديده است. برای يک مبارز صادق چه دورنمائی شکوهمندتر و برانگيزندهتر از اين میتواند باشد؟ چنين بود که رفيق پويان اعتقاد داشت که اگر صد جان هم داشته باشيم سزاست که صد بار جان فدا کنيم، چرا که تودههای زحمتکش هر روز صد بار جان میدهند. جاودانه باد خاطره رزمندگان راستين نبرد رهائيبخش خلق رفيــق اميــرپــرويــز پــويــان رفيق رحمتالله پيرونذيری با ايمان به پيروزی راهمان چريکهـــای فدائـــی خلـــق با سال، با قرن آن سوی مرزهای شهادت حتی مرگت، چون زندگی میافروزد آتش در نيستانهای متروک که هر شراره آوازيست برای بيداری با نام تو که جاری خشم است در حماسه رفتن، بی ترديد ماندن گلولههايت پيامدار طلوع است و گامهای مصمم، بر پيشانی اين شب های جنايت زنگار روشنيست که شب را تا آن کرانه ظلمت بشوراند وقتی که مرداب ماندن حقير خويش را قانون پويش همه رودخانهها میانگاشت تنها جاری شدن نشانی بودن داشت ای اعتلای روشن جاری تو آن ضرورت تابناک طلوعی از سبز، از جنگل با پانزده ستاره سرخ با تو تمام حادثهها کوچک است چرا که با تو نسيمی که میوزيد طوفان در پی داشت و فصلهای تجربه و تثبيت اين صبح نام توست که اثبات میکند اينگونه معبری که میرود تا افق تا آينده از هر گلوله، با هر شهادت میشکفد محتوم با "پيروز باد انقلاب" با "زنده باد کمونيسم" فرياد تو از بام خانههای شهر فراتر میرود فرياد تو با "پتک کارگر" با "داس دهقان" فرياد تو ستاره سرخ بود که خلق اينک در رزم بیامان خويش با هر گلوله پيوسته میرويد ای اعتلای روشن جاری مفهوم فصلهای تجربه و تثبيت و اين توالی پيکار بعد تو و آن گروه گروه رفيقان که شهادت را معنا کردند اثبات میکند اينگونه معبری که می رود تا افق تا آينده از هر گلوله، با هر شهادت میشکفد محتوم پيشگفتار
مبارزه مسلحانه در ايران در شرايط بسيار دشواری آغاز گرديد، شرايطی که خلق اميدی به مبارزه سياسی نداشت و آنرا بی ثمر می پنداشت، چرا که از يک سو در نتيجه ايجاد اختناق شديد و همه جانبه توسط رژيم وابسته به امپرياليسم، سلطه دشمن را زوال ناپذير و دائمی تصور مینمود و از سوی ديگر چون در گذشته فرصت طلبانی که ادعا میکردند پيشاهنگ مبارزه تودهاند در عمل با دريوزگی سياسی و خود فروشیهای ننگين و در پيش گرفتن خط مشیهای فرصت طلبانه، بارها مبارزات خونين خلق را به بنبست کشانيده بودند، اعتماد توده به پيشاهنگان راستين و صديقش نيز دچار تزلزل گشته بود. در اينجا تجربه نوينی برای بازگردانيدن اعتماد به پيشاهنگ در تودهها الزامی بود. با آغاز مبارزه مسلحانه و ادامه آن، از يک سو شکست ناپذيری سلطه دشمن در ذهن خلق خدشهدار گرديده و از سوی ديگر، قاطعيت، دلاوری و جانبازى های پيشگامان رزمنده، اعتماد به پيشاهنگ را به آنان بازگردانيد. چنين بود که خلق از خود جوشيد و عناصر ابتدايی شورش و طغيان را از درون خود بيرون داد. ما در دو سال و نيم اخير شاهد نمونههای بسياری از جوشش انقلابی خلق تحت تاثير مبارزه مسلحانه بودهايم که اينک به بيان پارهای از اين نمونهها و نيز اثراتی که پيکار مسلحانه در اين مدت کوتاه در زمينههای مختلف به جا نهاده میپردازيم: 1. اثر مبارزه مسلحانه در تشديد تضادهای خلق با رژيم: افزايش سرسامآور بودجه نظامی که صرفاً به خاطر ترس دشمن از اوجگيری مبارزه مسلحانه در ايران و نيز جنبشهای آزاديبخش منطقه، و هراس از پيوستن اين نيروها در آينده، صورت گرفته، او را با بحران اقتصادی و اجتماعی مواجه کرده است. علاوه بر آن دشمن در رابطه با جلوگيری از گسترش مبارزه مسلحانه در ايران به صرف هزينههای کلان ديگر نيز ناگزير گرديده است که در اينجا فهرستوار به آنها اشاره میکنيم: الف: افزايش بودجه شهربانی، ساواک، ژاندارمری. ب: تصويب بودجههای تحقيقاتی ضدانقلابی برای جلوگيری از رشد جنبش. ج: افزايش بیسابقه فعاليت های تبليغاتی و صرف بودجه بسيار برای آنها. د:اجرای طرحهای امنيتی برای حفظ رژيم در سطح تمام وزارتخانه ها. بحران اقتصادی ناشی از اقدامات رژيم برای حفظ موجوديت پوشالی خود سبب اوجگيری جنبش های خود به خودی کارگران در سطح وسيعی گشته است. ما در يک سال گذشته با نمونههای بسياری از اعتصابات خشونت بار کارگران روبرو بودهايم که از آن جملهاند: اعتصاب های يکپارچه کارگران شرکت واحد، کارگران کارخانه چيت ری، دخانيات، گروه صنعتی بهشهر در تهران (با ۶۰۰۰ کارگر)، کارگران کارخانه ارج، کارخانه بی – ام - ولو و اعتصاب يک ماه و نيمه ۴۰۰۰ کارگر کارخانجات کفش ملی در تهران و شهرستان های رشت و بندر پهلوی. اعتصاب اخير که ابتدا با شعارهای مصلحتی شروع شد، در اثر پی گيری کارگران به زد و خورد با مزدوران رژيم و محاصره کارخانه از طرف ماموران مسلح منجر شد. دستگيری و شکنجه کينهانگيز عده بسياری از کارگران نه تنها از خشونت آنها نکاست بلکه آنها را خشمگين تر نيز ساخت و سرانجام در نتيجه سرسختی و پايداری کارگران دشمن مجبور به عقب نشينی و تسليم در برابر خواستههای کارگران گرديد. دشمن به خوبی آگاه است که گسترش اينگونه اعتصابات تحت فشار شديد اقتصادی موجود ناگزير میباشد و از آنرو که قادر به جلوگيری از گسترش آن نيست، به وحشت و هراس افتاده است و هر گونه تلاشی در اين زمينه نيز به ناگزير به زيان خودش تمام میشود.
در دو سال و نيم اخير ما همچنين شاهد تاثير گذاری مستقيم مبارزه مسلحانه بر قشرهای مختلف خلق بودهايم. خدشهدار شدن قدرت مطلق رژيم در ذهن تودهها، در عکسالعمل های خشونتآميز پراکنده و گاه متشکل آنان در مقابل زورگويیهای مزدوران دشمن مشاهده میگردد. اينگونه مقاومت ها هر چند نطفهای و ابتدائیاند ولی نشانههای بارزی از رشد و شکوفائی را در درون خود دارند.
در همشکسته شدن قدرت يک جانبه دشمن توسط تعرض چريکی، بر عناصر آگاه و پيشرو خلق اثر مستقيم و چشمگيری داشته است. عمليات دلاورانه رزمندگان پيشرو، خون تازهای در رگ ها دوانيده، اميدهای ديرينه را شکوفان کرد و اعتماد به نفس را برای نبرد با دشمن، به مبارزين باز گردانيد و چنين بود که عناصر و محافل و گروه های بسياری از درون خلق جوشيدند و با اعتماد و از خود گذشتگی، در اين راه قدم گذاردند. اعتصابات پر شور و يکپارچه پياپی دانشجويان سراسر کشور، از جمله اعتصابات خونين تهران، تبريز، اهواز و اصفهان در زمستان ۵۱ که در همه حال دانشجويان بر خلاف گذشته حالت تهاجمی داشتند و شعارهايشان نه صنفی، بلکه سياسی بود. اقدامات و ابتکارات دانشآموزان سراسر کشور از جمله لاهيجان، سراب، دزفول، ساری، کرمانشاه و .... که در زمينه ساختن مواد منفجره ساده و اقدام به انفجار مجسمههای شاه و نيز چاپ و پخش اعلاميههای سياسی که با ماشين های مصادرهشده از مدارس و ادارات توسط خود دانش آموزان صورت گرفته است، آشکارا نمايانگر تأثيرات مستقيمی است که عمليات مسلحانه رزمندگان انقلابی بر عناصر آگاه خلق به جا نهاده است. در کليه اين موارد تمام تلاش های دشمن برای مقابله با مبارزين نه تنها بی ثمر بوده بلکه به زيان خودش نيز تمام شده است. چرا که با اِعمال قهر ضدانقلابی هر چه بيشتر به تضادهای قشرهای آگاه خلق با خود دامن زده است. تجارب دو سال و نيم اخير به خوبی بيانگر اين حقيقت است که چگونه عليرغم تمام خشونت های وحشيانه دشمن در زمينه دستگيری، شکنجه، اعدام و غيره، حمايت فعال عناصر آگاه خلق همچنان گسترش میيابد و روزی نيست که خبر پيوستن اين عناصر به مبارزه مسلحانه در فضای شهرهای ميهن ما طنين افکن نشود و دشمن با هيچ نيروئی قادر به جلوگيری از آن نيست و هر اقدام خشونت بار او تعداد بيشتری از اين عناصر را به جنبش میکشاند.
نمونههای درخشان مقاومت دليرانه مبارزين، ضربه هشيار کنندهای بوده است بر مامورين رژيم بخصوص کادرهای جوان که ناآگاهانه نيروی خود را در خدمت ضدانقلاب گذاشته بودند. مامورينی که شاهد مقاومت سرسختانه رزمندگان راستين خلق، چه در بيرون و چه در زير شکنجه بودهاند، خود بارها به حقارت دشمن در برابر قاطعيت شگفتانگيز و ايمان والای رزمندگان اعتراف کردهاند. اين اعتراف ها که از حمايت معنوی آنها سر چشمه میگيرد، دير يا زود به حمايت فعال آنها نيز میرسد، چنانکه ما نمونههايی از آن را پيش رو داريم که برای رژيم ضربتی کوبنده از درون به حساب میآيد. عمل قهرمانانه ستوان احمدی، افسر زندان دوازده ساری، که با آزادی زندانيان سياسی و مصادره سلاحهای دشمن به سود جنبش انقلابی همراه بوده، يکی از اين نمونههاست. عکسالعمل دشمن در برابر اينگونه اقدامات به هر شيوهای که بروز کند، ناگزير آگاهی کادرهای ارتش و پليس را بالا برده و با شدت بخشيدن به تضادهای درونی جامعه موجود در اين بخش از تکيهگاه حياتی دشمن، وفاداری و اطاعت کورکورانه آنان را خدشه دار میسازد. افزايش اعدام های بیسروصدا در درون نيروهای محافظ رژيم، خود نمونهای از ترس مرگبار رژيم و جلوهای از تشديد تضاد موجود است. از جمله واقعه اعدام ۱۸ تن از افسران شورشی شيراز و موجی از استعفای کادرهای نيروهای انتظامی و بسياری نمونههای ديگر که در دو سال و نيم اخير مشاهده شده، به خوبی روشنگر اين واقعيت است.
آغاز مبارزه مسلحانه و عمليات دليرانه پيشاهنگان راستين خلق، ماهيت اپورتونيست هايی را افشاء نمود که بیعملی حسابگرانه خود را با آويختن به الگوهای ساخته شده از تئوري های کلاسيک توجيه میکردند و با گندهگويی و پرمدعايی، عناصر سادهدل و پيشرو را مدتها سر دوانيده و سرانجام دست بسته تحويل دشمن میدادند. اکنون ديگر موضع گروه ها و افراد، نه با ادعا بلکه با عمل روشن میگردد و فرصت طلبان ديگر مانند گذشته نمیتوانند عناصر صادق را به سوی خود جلب کنند. از سوی ديگر چون مبارزه مسلحانه بنا به سرشت متعارض خود تنها عناصری را در درون خود میپذيرد که انديشه خود را از کوچکترين حسابگرى ها و "خود"خواهیها زدوده باشند، به ناگزير در اين سنگر هم برای اپورتونيسم هيچ جائی باقی نمیماند. فرصت طلبانی که بدينسان مشت خود را بازشده میبينند و خود را در معرض نگاه های ملامتگر می يابند، با خيرخواهی عوامفريبانه خود شهادت های ارزندهترين رزمندگان صديق خلق را با مسئله "بقاء" و ادامه جنبش مغاير وانمود کرده و به اين ترتيب میکوشند بیعملی خود را توجيه کنند. آنها به خاطر سرشت خرده بورژوائی خود که تعيين کننده موضعگيری آنهاست، نمیتوانند درک استراتژيک ما را از مسئله "بقاء" دريابند. آنها تنگ نظراتی هستند که آگاهی و درک صحيحی از جريانات تاريخ ندارند چرا که ثمره اين شيوه از مبارزه را در ايران، در محدوده کوتاهی از زمان می جويند که در نهايت از طول زندگی خودشان تجاوز نمیکند. آنها که از سنگر اپورتونيسم به حملات خود به مبارزه مسلحانه پيشاهنگان خلق ادامه میدهند، نمی دانند که درک ما از "بقاء" از ديدگاه انجام تاريخی و جنبه استراتژيک آن است. برداشت ما از بقاء افراد و گروه های انقلابی از نظر تجربهای است که برای مراحل بعدی جنبش می گذارند، نه صرفاً باقی ماندن خود اين افراد و گروه ها. در حاليکه نقش فعال و ضروری خود را بازی نکردن و در نتيجه بر جامعه و جنبش بی تأثير ماندن، و در قبال اين موضع منفعل به بقاء صوری خود ادامه دادن از ديدگاه تاريخی "بقاء" نيست، بلکه در نهايت نابودی است. ولی تعرض کردن و تجربه از خود باقی گذاشتن و آنگاه از بين رفتن در صورتی که ژرف و تاريخی قضايا را بررسی کنيم وجود است، باقی ماندن است. اين است برخورد استراتژيک ما با مسئله "بقاء". بدينسان برای ما اين مسئله که اينک تقريباً بيشتر رفقايی که مبارزه مسلحانه را در ايران آغاز کردند، به شهادت رسيدهاند، هيچ جای دريغی ندارد و فرصت طلبان بيهوده می کوشند آن را دليل شکست و نابودی ما به حساب آورند. از نظر ما از بين رفتن اين يا آن واحد رزمنده به هيچوجه نابودی محسوب نمیشود. اين برداشتی سطحی از قضاياست. اين درست همان ادعايیست که دشمن بارها به آن اشاره کرده است، مبنی بر اينکه "رزمندگان انقلابی را ريشهکن کرده است" در حاليکه امپرياليسم و عمالش نيز به خوبی اهميت مبارزه مسلحانه ايران و شکست ناپذير بودن آن را عليرغم تمام ادعاهای دروغين خود درک کردهاند و همچنين به خوبی اهميت پيوستگی استراتژيکی پيشاهنگان مبارز را در آمريکای لاتين، آفريقا، آسيای جنوب شرقی و خاورميانه میدانند. آيا تصادفی است که اتحادهای ديرينه ارتجاعی افشاء شده بين رژيم و اربابان امپرياليستش دوباره تجديد میگردد؟ چرا درباره "سنتو" (۱) اينهمه هياهو بر پا میشود؟ اين مسئله به خوبی نشاندهنده آن است که وجود مبارزه مسلحانه در ايران به عنوان مبارزهای راستين در نقطه پر اهميتی از ميهن گسترده تودههای استثمار شده در سراسر کره زمين، برای اربابان رژيم بسيار مهم و قابل توجه است. بدينسان امپرياليسم و سرسپردگان آن به خوبی اين نکته را درک و لمس میکنند که مبارزات رهائيبخش خلقها در تمام نقاط استثمار شده، چونان حلقههايی از يک زنجيرند که در نهايت بر دست و گردن امپرياليسم و وابستگانش خواهد پيچيد. و از واهمه چنين مرگ پيش بينی شدهای است که دوباره به سوی پيمان های افشاء شده ضدانقلابی باز میگردند و اين خود نشانه روشنی است از اينکه امپرياليسم چگونه به مبارزه مسلحانه در ايران چونان حلقه مهمی از اين زنجير می نگرد و علاوه بر تمام اقدامات پشت پرده خود ناچار می شود برای مقابله با مبارزين راستين خلق ايران، آشکارا به چارهجويی پردازد. واقعيت اين است که مبارزهای که در ايران آغاز گرديده با يک قيام کوتاه مدت به هيچوجه قابل مقايسه نيست. برای ما پيروزی در نقطهای بسيار دور در فراسوی راهی دشوار قرار دارد. ما با آگاهی به اين دشواري ها قدم به اين راه نهادهايم. ما به خوبی آگاهيم که برای گسترش مبارزه مسلحانه در ميان تودهها و شرکت مستقيم آنان در اين پيکار رهائيبخش، هنوز راه درازی در پيش داريم. ما در اين گذرگاه سرخ و پرشکوه شهدای بسياری خواهيم داد که همواره جای آنان را رزمندگان راستين ديگری خواهند گرفت. جنبش از فراز و نشيب های بسيار خواهد گذشت و باز چون سيلی خروشان پيش خواهد رفت و در اين رهگذر است که توده به مبارزه روی میآورد و با شرکت فعالانه خود در پيکار مسلحانه شرايط ايجاد حزب سراسری طبقه کارگر را فراهم می سازد و بدينگونه است که حزب طبقه کارگر نه در "حرف" بلکه در "عمل" تشکيل خواهد شد. حزبی که از درون پيکارهای طولانی برخاسته و از اينروی نيرومند، اصيل و واقعاً انقلابی است. حزبی که تمام خلقهای ايران را بر عليه تمام دشمنان طبقاتيش متشکل خواهد ساخت. حزبی که با روحيه انترناسيوناليستی اصيل خود همراه با ديگر جنبش های آزاديبخش منطقه خاورميانه و خاور نزديک خواهد جنگيد و سرانجام نقش خود را در راه نابودی نهائی امپرياليسم و تحقق جامعه بی طبقه در جهان ايفاء خواهد کرد. "با ايمان به پيروزی" (۱) - در اينجا پيمان سنتو با توجه به نقش تازهای که به آن داده شده، يعنی مبارزه با جنبشهای مسلحانه خلقهای ترکيه، پاکستان، ايران و منطقه خليج مورد بررسی قرار گرفته است. مقدمه بر چاپ اول دوشنبه بيستم خردادماه ۱۳۵۰
در اين روزها بار ديگر حکومت فاشيستی، حکومت ترور و خفقان، دستهای کثيفش را به خون رزمندگان راه آزادی آلوده است. مبارزينی که تمامی قابليت و توانائى های خلاقانه و درخشان خويش، تمامی شهامت قهرمانانه و احساسات پاک بزرگ خود را در راه تحقق بخشيدن به آرمانهای خلق خويش، وظيفه تاريخی بزرگی که در مقابلشان قرار داشته، به کار گرفتند. رفيق شهيد اميرپرويز پويان از جمله اين رفقا بوده است. او پيکارجوئی پيگير بود. شور و شوقش برای مبارزه حدی نمیشناخت، همچنانکه ايمانش به پيروزی خدشه ناپذير بود. به خلقش عشق میورزيد و تنفری بیامان به دشمنان خلق داشت. سختترين شرايط او را باز نمیداشت از اينکه مقتضيات گروه و به معنائی وسيعتر مقتضيات انقلاب را به ياد دارد. بحرانیترين اوضاع او را بيش از پيش مصمم و اميدوار میساخت. او و رفيقی ديگر در شرايط يک محاصره کامل، ساعت ها جنگيدند، آنچه را نمی بايست به دست دشمن میافتاد، از بين بردند و سرانجام برای آنکه خود نيز اسير دشمن نشوند، به زندگى شان خاتمه دادند. ما که او را میشناسيم، يقين داريم که با شعار "پيروز باد انقلاب"، "زندهباد کمونيسم" جان سپرد و در همان لحظات واضحتر از هميشه، آيندهای را میديد که در تحقق اش گر گونه ترديدی را ناروا میدانست. ما يادش را ارج مینهيم، همچنانکه خاطره تمام رفقای شهيد ديگر را گرامی میداريم، مصممتر از هميشه، با يقينی بيشتر به پيروزی، به نبردی که برخاستهايم ادامه میدهيم. ما همچنين از همه گروههای ديگر میطلبيم که ترديدها را به دور افکنند و به نبرد مسلحانه عليه ديکتاتوری نظامی ننگين برخيزند. اين مقاله رفيق، علاوه بر اينکه بطور دقيق و همه جانبه به رد تئوريک مشی اپورتونيستی که معتقد است برای اجتناب از نابودی بايد در محدودهای که ديکتاتوری نطامی را به مقابله برنيانگيزد، عمل نمود - و رفيق خود آنرا تئوری بقا میناميد - میپردازد، از اولين مقالههای گروه است که مطالبی را به منظور اثبات درستی "عمل مسلحانه" در تئوری ارائه میکند. ديدگاه ما نسبت به "عمل مسلحانه" از طريق برخورد نظراتمان و بيشتر از آن در خلال عمل ارتقاء يافت. از همين رو بود که اين رفيق اعتقاد داشت بايد به گسترش اين مقاله مبادرت نمود و حتی در بعضی زمينهها تغييراتی داده شود. ديدگاه نوين ما نسبت به "عمل مسلحانه" در مقاله ديگری به نام "مبارزه مسلحانه - هم استراتژی، هم تاکتيک" انعکاس يافته و ما تنها مواردی را که نياز به تفسير و توضيح دارند ذکر میکنيم: 1. اينکه عدم وجود محافل پيشروی کارگری که در رابطه با پرولتاريای متشکلشده در خلال مبارزات خود به خودی باشد، ارتباط با پرولتاريا را به مقياس تودهای ناممکن ساخته، هرگز به اين معنی نيست که نمیتوانيم بطور منفرد با کارگران پيشرو در تماس باشيم. ما خود در جنبش نمونههای زيادی از کارگران پيشرو و پيکارجو داشتهايم.
چريکهای فدائی خلق مقدمه بر چاپ سوم
3. مراد از تأثير "اِعمال قدرت انقلابی از طرف پيشاهنگان" همانا تأثير استراتژيک و کلی آن است و به هيچوجه آنرا بر موارد تاکتيکی شمول نمیدهيم، و شکست طرح های خاص را با اين هدف کلی محتمل میدانيم، دچار خوش بينی افراطی نشده، موانعی را بر سر راهمان پيش بينی میکنيم. بايد تصريح نمائيم که "تعرض" و "تبليغ" و "اِعمال قدرت انقلابی" تنها مشی درستی است که در حال حاضر می توان در پيش گرفت. ولی در عين حال ممکن است طريق ويژهای که فلان گروه معين، در فلان زمان معين با توجه به اين خط مشی کلی در پيش میگيرد با شکست روبرو بشود. ما با تذکر به اين امر، موضع ايدئولوژيک خود را در مقابل اپورتونيست ها مستحکم میکنيم و از پيش به آنها فرصت نمیدهيم تا شکست های تاکتيکی ما را دستآويزی برای رد استراتژی ما قرار دهند، کاری که اپورتونيست ها بارها و بارها در تاريخ کردهاند. چريکهای فدائی خلق ضرورت مبارزه مسلحانه
و رد
تئوری بقاء
در اين سهماهی که از نوشتن مقاله می گذرد، ما دهها بار مشی عمل مسلحانه را مورد بررسی قرار دادهايم و طبعاً هر بار برخورد نظراتمان چيزهای تازهای به ما آموخته است. بنابراين ضروری به نظر میرسد که من اين آموختهها را در مقالهام منعکس کنم و اگر اين آموختهها لزوم دستکاری در برخی مطالب نوشتهام را پيش میآورد، آنرا عملی کنم. ******
ببينيم دشمن دقيقاً چه شيوههايی را برای جدا نگاهداشتن ما از مردم به کار میگيرد. او همه مراکز کارگری و دهقانی را تحت کنترل خود درآورده است. موسسات نظامی و غيرنظامی رفتوآمد شهریها را به دهات ايران کنترل میکنند. در بسياری نقاط دهقانان را به نوعی موظف کردهاند که ورود هر شهری را که از جانب موسسات دولتی ماموريت نداشته باشد، اطلاع دهند. در کارخانههای کوچک و بزرگ، شعبهای از سازمان امنيت به کار مدام مشغول است. استخدام هر کارگر، هر کارمند پس از تحقيق درباره سوابق و روابطش صورت می گيرد و پس از استخدام نيز ماموران ساواک اگر بتوانند، هر حرکت او را زير نظر میگيرند. به اين ترتيب ورود عناصر مبارز به کارخانهها به اندازه کافی دشوار است و دشوارتر از آن کار تبليغی و سازمانی آنها در آنجاست. وحشت و اختناق موجود، حتی استفاده تبليغاتی از مراکز فرعی تجمع کارگران و خردهبورژوازی مثلاً قهوهخانهها را نيز بسيار دشوار میکند. در شهر، گسترش ميان کارگران، عملاً به آشنائى های اتفاقی محدود میشود. اين آشنائى ها هميشه ثمره سازمانی ندارند. پروسهای که برای تربيت يک کارگر و تبديل او به يک عنصر انقلابی منضبط طی می شود، پيچيده، مشکل و طولانی است. تجربه ما نشان میدهد که کارگران، حتی کارگران جوان، با همه نارضائی خويش از وضعی که در آن به سر میبرند، رغبت چندانی به آموزش های سياسی از خود نشان نمیدهند. علت های اين امر را میتوانيم پيدا کنيم: فقدان هر نوع جريان قابل لمس سياسی و ناآگاهی آنان موجب شده است تا به پذيرش فرهنگ مسلط جامعه تا حدی تمکين يابند. به ويژه کارگران جوان، حتی ساعات محدود بيکاری و اندوختههای حقير خود را صرف تفريحات مبتذل خردهبورژوائی میکنند. غالب آنها خصائل لومپن پيدا کردهاند. هنگام کار اگر مجال گفتگو داشته باشند، میکوشند تا با مکالمات مبتذل ساعات کار را کوتاه سازند. گروه کتابخوان کارگران، مشتری منحط ترين و کثيف ترين آثار ارتجاعی معاصر هستند. دشمن ما می کوشد با جلوگيری از هر گونه حرکت سياسی در سطح تودهای و با ازدياد روزافزون تفريحات سهلالوصول، کارگران ما را به پذيرش خصلت عمومی خردهبورژوائی عادت دهد و به اين طريق پادزهر آگاهی سياسی را در ميان آنان بپراکند. پليس در يک کارخانه بيش از هر جای ديگر ترس و خفقان به وجود میآورد. از هر شيوهای استفاده میشود تا کارگران همواره در وحشت و اضطراب به سر برند، به ويژه کارخانههای بزرگ در واقع به سربازخانههائی تبديل شدهاند که سربازان مولد را به کار میکشند. يک انضباط سربازخانهای بر آنها اعمال میشود تا حداقل وقت صرف شود و حداقل امکان تماس آنان با يکديگر وجود داشته باشد. هر گونه تمايل برای اعتصاب، برای نشان دادن مسالمتآميز نارضائی، بيرحمانهترين عکسالعمل ها را در پی دارد. توقيف، بازرسى های ممتد، اخراج و گاه شکنجه. هر يک از اينها میتواند تأثير منفی درازمدت در آينده معيشتی کارگر بر جای بگذارد، ادامه کار يا استخدام او را در ساير موسسات توليدی به مخاطره میاندازد و چه بسا که جای او را تنی از هزاران عضو ارتش ذخيره کار اشغال نمايد. کارگری که بدون هيچگونه سابقه نامطلوب نيز برای فروش کارش با مشکلات متعدد روبرو بوده است، بايد واسطه صاحب نفوذی می داشته، از دلال های کار استفاده میکرده، يا حتی مستقيماً پول قابل توجهی می پرداخته، به دنبال پيدا کردن يک پيشينه اخلالگرانه استخدام خود را تقريباً غيرممکن می بيند و بنابراين، هر چند بنا به دلخواه ترجيح میدهد که برای ادامه زندگی، برهای سربهراه، عنصری بیعلاقه به مسائل سياسی باشد. در کارخانهها، هر جا که عرصه فروش نيروی کار است، چه دولتی و چه خصوصی، بهرهکشی به بيشرمانهترين شکل خود جريان دارد. کارگران عملاً از هر گونه تأمين اجتماعی بی بهرهاند، نيروی کارشان درست همانقدر خريده میشود که برای حفظ کميت مناسبی برای حجم مورد نياز توليد لازم است. آنها در قرن هجدهم به سر می برند، و فقط اين امتياز را دارند که از سلطه پليس قرن بيستم نيز برخوردارند. اگر ما ستمی را که میکشند با کلمات بيان میکنيم، آنها اين ستم را با پوست و گوشت خود لمس میکنند. اگر ما رنج آنها را مینويسيم، آنها اين رنج را خود بطور مدام تجربه میکنند، با اينهمه آنرا تحمل میکنند، صبورانه میپذيرند و با پناه بردن به تفريحات خردهبورژوائی سعی میکنند بار اين رنج را سبک سازند. چرا؟ علت های متعدد آنرا میتوان در يک چيز خلاصه کرد: زيرا نيروی دشمن خود را مطلق و ناتوانی خود را برای رهائی از سلطه دشمن نيز مطلق میپندارند. چگونه میتوان با ضعف مطلق در برابر نيروئی مطلق در انديشه رهائی بود؟ رابطه با پرولتاريا، که هدفش کشاندن اين طبقه به شرکت در مبارزه سياسی است، جز از راه تغيير اين محاسبه، جز از طريق خدشهدار کردن اين دو مطلق در ذهن آنان، نمی تواند برقرار شود. پس ناگزير تحت شرايط موجود، شرايطی که در آن هيچگونه امکان دمکراتيکی برای تماس، ايجاد آگاهی سياسی و سازمان دادن طبقه کارگر وجود ندارد، روشنفکر پرولتاريا بايد از طريق قدرت انقلابی با توده طبقه خويش تماس بگيرد. قدرت انقلابی بين روشنفکران پرولتری و پرولتاريا رابطه معنوی برقرار میکند، و اعمال اين قدرت در ادامه خويش به رابطه سازمانی میانجامد. در اينجا بايد اندکی درنگ کنيم و توضيح دهيم که اين رابطه معنوی چگونه به وجود میآيد و چگونه در پروسه زمان به رابطه سازمانی میانجامد. پيش از اين راههای عمدهای را که دشمن برای جداماندن ما از پرولتاريا و پرولتاريا از ما برگزيده است، به کوتاهی نشان داديم. اکنون می توانيم آنها را باز خلاصه کنيم. ديديم که اين علل عمده يکی وحشت و خفقانی است که کارگران و بطورکلی همه اقشار خلق تحت سلطه فاشيستی پليس احساس می کنند، و ديگر تسليم به فرهنگی است که ضدانقلاب میکوشد تا آنرا در ذهن کارگران بيش از پيش تثبيت کند. ميان عامل وحشت از پليس و تسليم به فرهنگ ضدانقلاب بی شک رابطهای برقرار است. پرولتاريا به اين فرهنگ تسليم میشود زيرا از شرايط مادی مقاومت در برابر آن بی نصيب است. طرد اين فرهنگ تنها زمانی ممکن میگردد که پرولتاريا به واژگونی روابط بورژوائی توليد، آغاز کرده باشد. در حقيقت، خودآگاهی طبقاتی پرولتاريا تنها در جريان مبارزه سياسی است که وسيعترين امکان ظهور و رشد خود را باز می يابد. طبقه کارگر تا هنگامی که خود را فاقد هر گونه قدرت بالفعلی برای سرنگونی دشمن ببيند، طبيعتاً هيچگونه کوششی نيز در راه نفی فرهنگ مسلط نمیتواند داشته باشد. او پس از عزم به تغيير زيربناست که عوامل روبنائی را برای پيروزی خود به خدمت می گيرد، و به مثابه بشارت دهنده نظمی نو مطلقاً متفاوت با نظم کهن، بينش اخلاقی و فرهنگی خاص خود را میپذيرد و شکوفان میکند. سلطه مطلق دشمن که بازتاب خود را در ذهن کارگران به صورت ناتوانی مطلق آنان برای تغيير نظم، مستقر میکند، تأثير بیواسطهاش تسليم کارگران به فرهنگ دشمن است. پس وحشت و خفقان که تجسم قدرت دشمن است در تمکين پرولتاريا به فرهنگ مسلط نقش علت را ايفاء میکند. هر چند آنچه در اينجا معلول است، بيدرنگ پس از پيدايش خود به علت نوينی برای احتراز پرولتاريا از مبارزه انقلابی تبديل میشود. پس برای اينکه پرولتاريا را از فرهنگ مسلط جدا کنيم، سموم خردهبورژوائی را از انديشه و زندگی او بزدائيم و با پايان بخشيدن به از خودبيگانگی او نسبت به بينش های طبقاتيش او را برای مبارزه رهائيبخش به سلاح ايدئولوژيک مجهز سازيم، باز لازم است که تصور او را از ناتوانی مطلقش در نابودی دشمن، در هم شکنيم. قدرت انقلابی در خدمت اين امر قرار میگيرد. اِعمال اين قدرت که علاوه بر سرشت تبليغی خود با تبليغ مجزای سياسی در مقياس وسيع همراه میشود، پرولتاريا را به وجود منبعی از نيرو که متعلق به خود اوست، آگاه میسازد. نخست در می يابد که دشمن ضربه پذير است و می بيند نسيم تندی که وزيدن گرفته است، ديگر جائی برای مطلق بودن سلطه دشمن نمی گذارد. اگر اين "مطلق" در عمل به مخاطره افتاده، پس در ذهن او نيز نمی تواند به بقای خود ادامه دهد. از اين پس او به نيروئی میانديشد که رهائيش را آغاز کرده است. بيگانگی از پيشاهنگش جای خود را به حمايتی که در درون او نسبت به آنها پيدا شده، میدهد. اکنون اين پيشاهنگان انقلابی تنها از او دورند، ولی ديگر به هيچوجه با او بيگانه نيستند. او با علاقه به آنها فکر میکند ولی نه فقط به اين خاطر که می بيند جمعی کوچک به خاطر منافع او با دشمنی برخوردار از زرادخانهای بزرگ در افتاده است، بلکه بيشتر به اين سبب که آينده خود را با آينده مبارزه اين جمع کوچک در ارتباطی مستقيم احساس میکند. قدرت انقلابی که توسط پيشاهنگان پرولتری اعمال میشود، تنها انعکاس بخشی از نيروی طبقه کارگر است. اما آنچه نسيمی تند است بايد به طوفانی ويران کننده تبديل شود تا واژگونی نظام مستقر را ممکن سازد. پس اين انعکاس ناکامل بايد جای خود را به انعکاس کامل نيروی او بدهد. به اين ترتيب اعمال قدرت انقلابی نقشی دوگانه را بر عهده میگيرد: از سوئی خودآگاهی پرولتاريا را به عنوان يک طبقه پيشرو به آنها باز میدهد، و از سوئی ديگر آنان را وا میدارد تا به خاطر تثبيت آينده خويش، برای تثبيت پيروزی مبارزهای که درگير شده است، نقش فعال ايفاء کنند. اين راه با حمايت کارگران از مبارزه انقلابی آغاز میشود و در ادامه خود به حمايت فعال آنان می انجامد. (*) ديگر کافی نيست که از پيشاهنگان با اشتياق صحبت شود، و هر کارگر موفقيت آنان را صادقانه در دل آرزو کند، بلکه لازم است تا اين "اشتياق" به "آشنائی" و اين "آرزو" به بر عهده گرفتن نقشی مستقيم در مبارزه تبديل شود. اگر اعمال قدرت انقلابی در روند خود به چنين نقطه عطفی میرسد، پس سلاح های دشمن را نيز زنگ زده میسازد. نه وحشت و خفقان قادر است کارگران را از حرکت به سوی منبع نيروی پيشاهنگش باز دارد و نه فرهنگ بورژوائی بر ذهن آنان سيطره پيشين خود را دارد تا همچون روبنائی برای گريز آنان از مبارزه و تسليم به نظم مستقر به خدمت گرفته شود. طلسم میشکند و دشمن جادوگری شکست خورده را میماند. آنچه شکست اوست دقيقاً پيروزی ما برای ايجاد رابطهای هر چه نزديکتر و مستقيم تر با پرولتارياست که برای تبديل خود به يک رابطه سازمانی، ديگر با مانعی از سوی خود کارگران مواجه نمیگردد. وحدت پيشاهنگان پرولتاريا، گروه ها و سازمان های مارکسيست - لنينيست، هم جز اين راهی طی نمیکند. اِعمال قدرت انقلابی سلطه پليس را خشونت بارتر میکند، اما افزايش نمیدهد. اين سلطه از آنچه اکنون هست، بيشتر نمیشود. چون امروز نيز دشمن ما همه نيروی خود را به خدمت کشف و سرکوبی مبارزين گرفته است، تنها ماهيت آن عريان میشود. نقاب خود را به تمامی از چهره برمیدارد و درنده خويی خود را، که اکنون به سبب فقدان يک حرکت تند انقلابی، عوامفريبانه بزک کرده است به همه خلق نشان میدهد. تحت اين شرايط است که نيروهای انقلابی و در راس آنان عناصر مارکسيست - لنينيست برای بقاء خويش، برای اينکه بتوانند ضربهها را تحمل کنند و از هم نپاشند، به يکديگر نزديک میشوند. يا بايد به صف دشمن بپيوندند، يعنی با در پيش گرفتن خط مشی تسليم طلبانه عملاً دشمن را ياری کنند، يا بايد به يکديگر ملحق شوند. منفرد ماندن نابود شدن است. امّا به هم نزديک شدن، حتی ملحق شدن، دقيقاً به معنای وحدت يافتن نيست. وحدت سازمانی عناصر مارکسيست - لنينيست که سازمان واحد سياسی پرولتاريا را به وجود میآورد، در شرايطی صورت میگيرد که اعمال قدرت انقلابی، در پروسه زمان به نقطه اوج خود رسيده باشد. با هر ضربه به دشمن سلطه مطلق او در اذهان توده انقلابی تجزيه میشود و آنان را يک گام به سوی شرکت در مبارزه به پيش میآورد. از آن پس اين دشمن است که برای بقای خود، برای سرکوبی هر چه سريعتر و در نتيجه هر چه خشونت بارتر دشمنان انقلابی خويش مجبور است در هر قدم چهره خود را به وضوح بيشتری به نمايش بگذارد. از طريق اعمال قهر ضدانقلابی بر عناصر مبارز، فشار خود را بر همه طبقات و اقشار زير سلطه افزايش میدهد. به اين ترتيب او به تضادهای اين طبقات با خود شدت میبخشد و با ايجاد آتمسفری که ناگزير از ايجاد آن است، آگاهی سياسی توده را جهشوار به پيش میبرد. او چون خرس زخم خوردهای ديوانهوار حمله میکند. جز متحدين خويش، يا در حقيقت منابع نيرو و تغذيه خود به همه مشکوک است. هر نارضائی کوچک، هر حرکت شکانگيز، هر سخن ناخشنودانه، از سوی او با بدترين عکسالعمل ها مواجه میشود. به زندان میاندازد، شکنجه میکند، تيرباران میکند به اميد آنکه امنيت گذشته را باز گرداند. اما شيوههائی که به ناگزير به کار میگيرد، به ناگزير عليه خود او عمل میکند. او میخواهد توده را از شرکت در حرکت انقلابی باز دارد، ولی بالعکس هر لحظه تعداد بيشتری از آنان را به جريان مبارزه می کشاند. بدين طريق او مبارزه را به خلق تحميل میکند. او که ادامه تسلط خود را بيش از هميشه دشوار میبيند، تحمل اين سلطه را برای خلق بيش از هميشه دشوار میسازد. توده به مبارزه روی میآورد، نيروی خود را در اختيار پيشاهنگانش می گذارد و با شرکت فعالانه خويش، استراتژی مشخص مبارزه انقلابی را تثبيت می نمايد. اين استراتژی که حاصل جمعبندی ميزان اراده انقلابی بر طبقه زير سلطه است، برای تثبيت رهبری پرولتاريا، که بی شبهه مقاومترين و انقلابی ترين طبقه است، وحدت سازمانی عناصر مارکسيست - لنينيست را لازم میآورد. پرولتاريا به مبارزه رو می کند و برای ثمر بخشيدن اين مبارزه به سازمان سياسی خاص خود نيازمنداست. پيشاهنگان پرولتری، نيروی لازم را از طبقه خويش تغذيه می کنند و پرولتاريا با تکيه بر سازمان سياسی خويش تضمين لازم را برای ثمربخشی نيرويش به دست میآورد. بدين منوال حزب کارگران پا به عرصه حيات میگذارد. در راه تشکيل حزب طبقه کارگر، درستی هر خط مشی با کيفيت شيوههائی که برای بقاء گروه ها و سازمانهای مارکسيست - لنينيست به نحوی رشد يابنده ارائه میکند، سنجيده میشود. بقای گروه ها و سازمان ها از اين نظر اهميت دارد که اينها اجزاء بالفعل يک کل بالقوهاند. اما اگر اين بقاء فاقد خصلت رشد يابنده باشد، از پديد آوردن يک کل منسجم رشد يابنده عاجز است. از اين رو هر خط مشی که هدف خود را صرفاً بقای گروه ها و سازمان های مارکسيست - لنينيست قرار دهد، بیآنکه به خصلت رشد يابنده آنها توجهی انقلابی مبذول دارد، خط مشی اپورتونيستی و تسليم طلبانه است. ولی همچنين بايد نشان دهيم که اين خط مشی، به نوبه خود و در تحليل نهائی انحلال طلبانه نيز هست. و بايد نشان دهيم که نظريه "تعرض نکنيم تا باقی بمانيم"، در حقيقت چيزی جز اين نيست که بگوئيم: "به پليس اجازه دهيم تا بدون برخورد با مانع ما را در نطفه نابود کند". اگر تسليم طلبی، يعنی انحلال طلبی، پس مجال چندانی برای طرح اين پرسش نيست که: برای چه باقی بمانيم؟ با اينهمه طرح اين سئوال ما را به شناختن ماهيت اپورتونيستی نظريه فوق بسيار کمک می کند. در اين نظريه "تعرض نکردن" به معنای نفی هر گونه تلاش سازنده برای افزايش امکانات نيروهای انقلابی است. اين نظريه مايل است مبارزه را در حد امکانات بسيار حقيری که دشمن قادر به کنترل آن نيست، محدود سازد. يعنی تجمع ساده عناصری که هيچگونه کميت چشمگيری ندارند - در حقيقت به زحمت از تعداد انگشتان تجاوز میکند - و سپس اشتغال اين عناصر به مطالعه متون مارکسيستی و تاريخی با رعايت پنهانکاری. حوزه فعاليت اين عناصر در دورترين مرز خويش به تماسهای کاملاً منفعل و پراکنده با مردمی از هر طبقه و قشر زير سلطه محدود میشود. در چنين فعاليتی، هر عنصر تشکيلاتی به زندگی عادی خود ادامه می دهد و طبيعتاً هيچگونه کوشش نيز برای تغيير آن ضرورت ندارد. با اين همه شک نيست که چنين تجمعی بر پايه تحقق بخشيدن به همان هدف هائی تشکيل شده که مقاصد يک گروه انقلابی فعال اسی، يعنی هموار کردن راه ايجاد حزب کمونيست و دست يافتن به تئوری انقلابی. اما اين تجمع تشکيلاتی که میکوشد تا به ازای يک موضع منفعل در قبال دشمن بقای خود را تضمين کند، عملاً مجبور است از روند ايجاد حزب و دستيابی به تئوری انقلابی درکی مکانيکی داشته باشد. او پيشگوئی میکند که حزب طبقه کارگر در "لحظه مناسبی" از وحدت گروه های مارکسيستی که توانستهاند خود را از ضربات دشمن در امان نگاه دارند تشکيل خواهد شد. تئوری انقلابی نيز حاصل مطالعاتی است که اين گروه ها پيرامون مارکسيسم - لنينيسم و تجربيات انقلابی خلق های ديگر و تاريخ ميهن خويش انجام دادهاند و احياناً تماس منفعل و پراکنده با مردم شرط مکمل آن است. در اين تئوری قرار است جبر تاريخی از طريق عملکرد يک رشته عواملی که برای ما غير قابل تبيين هستند، تشکيل حزب را عملی سازد و باز قرار است تا در "شرايط مطلوب" پيشاهنگان پرولتاريا که وحدت يافتهاند، مبارزه را بر توده تحميل کند. "لحظه مناسب" يا "شرايط مطلوب" در اين تئوری مفاهيمی متافيزيکی هستند که بیآنکه هيچ چيز را توضيح دهند به خدمت گرفته شدهاند تا بر روی ضعف های آشکار آن موقتاً پرده کشند، به خدمت گرفته شدهاند تا بين تلقی و تحليل انتزاعی اين تئوری و واقعيت رابطهای برقرار کنند. اما اگر حلقه اين ارتباط چيزی متافيزيکی است، پس بیشک اين رابطه هرگز واقعی و ارگانيک نخواهد بود. اين نيز بسيار طبيعی است که تئوریای که از واقعيت عينی اخذ نشده باشد، طبعاً نمیتواند هم با واقعيت عينی رابطهای درست برقرار کند. نظريهای که میکوشد برای نشان دادن صحت و واقع بينی خويش مطلقاً از امکانات حقير موجود پا فراتر نگذارد، عملاً به دامان يک سوبژکتيويسم آشکار میغلطد. او که به آينده میانديشد ولی هيچ وسيلهای برای رسيدن به آن را در اختيار ندارد، متافيزيک "لحظه مناسب" را به کمک میطلبد و از آن برای رسيدن به آينده پلی می سازد، پلی که تنها در يک ذهن غير ديالکتيک می تواند بنا شود. اين تئوری که میخواهد با عرضه خود به صورت يک فرمول به درستی خويش دقت رياضی ببخشد، بيش از هميشه از واقعيت، از ديالکتيک انقلاب فاصله میگيرد. مطالعه به اضافه سازمان، بدون هيچ تلاش انقلابی برای رشد آن به اضافه لحظه مناسب مساوی حزب طبقه کارگر. و حزب طبقه کارگر به اضافه شرايط مطلوب مساوی انقلاب. اين فرمول بی ترديد نمی تواند راه حل صحيحی برای رفع دشوارى های کنونی نيروهای انقلابی در راه متشکل ساختن پرولتاريا و تودهی انقلابی باشد، زيرا "لحظه مناسب" و "شرايط مناسب" واقعيت نخواهند يافت مگر آنکه عناصر انقلابی در هر لحظه از مبارزه خويش به ضرورت های تاريخی پاسخ مناسب دهند. پس اين فرمول در خدمت چه چيز قرار مى گيرد؟ در خدمت اپورتونيستی که ترس فلج کننده خود را از دشمن با امکان ناپذير دانستن تجزيهی او، سلطه او توجيه می کند، وظائف انقلابی خود را به مرزی محدود می سازد که از هر گونه درگيری با پليس اجتناب شود و رشد مبارزه را به جبری متافيزيکی و نتيجتاً موهوم وا میگذارد. به اين ترتيب میبينيم تشکلی که در آغاز هدف خود را کوشش برای تشکيل حزب طبقه کارگر قرار داده بود با انتخاب اين خط مشی اپورتونيستی، در هر لحظه از حيات خويش به دفن اين هدف نزديک می شود و به بقای بی ثمر خود بيش از هميشه مشتاق می گردد. نظريهای که می خواست خود را در خدمت اهداف پرولتری قرار دهد، در عمل برای حفظ خود اهداف را قربانی میکند. پس "تعرض نکنيم تا باقی بمانيم" در عمل خود را چنين توضيح می دهد: بر هر تلاش انقلابی به خاطر تشكيل حزب کمونيست خط بطلان بکشيم تا باقی بمانيم. با اينهمه ديالکتيک مبارزه انقلابی که نخستين تجلی بزرگ خود را در روند پيدايش حزب پرولتری باز میيابد، اين اشتياق به ماندن را نه تنها اجابت نمی کند، بلکه با تحميل مرگی نا به هنگام، غمناک ترين پاسخ ها را به آن میدهد. در همين نقطه است که به روشنی در می يابيم آنچه تسليم طلبانه بود، انحلال طلبانه نيز هست. ديگر بحث بر سر اين نيست که مشیای که هدف خود را بقاء قرار داده، به سبب تکيه اپورتونيستی خود بر اين هدف، خصلت رشد يابنده آنرا سد کرده است، بلکه بحث بر سر اين است که چنين مشیای در عمل آنچه را مشتاقانه هدف خويش قرار داده، نفی میکند. اين خط مشی در پراتيک مبارزه سر از بن بستی درمیآورد که برای خروج از آن جز دو راه در پيش ندارد: يا از طريق اتخاذ يک موضع فعال و انقلابی در قبال دشمن خود را نجات دهد يا به ارتداد گرايد و لطف پليس را ضامن بقای خود سازد. دشمن برای رفتار خود معيارهای کاملاً مشخصی دارد. او میگويد: "با من کنار بياييد تا باقی بمانيد، سلطه من را بپذيريد تا از يورش مرگبار من در امان باشيد". هر کانون فعاليت که به اين تسليم بلاشرط گردن نگذارد - حوزه عملش هر چه میخواهد باشد - يک کانون خطر محسوب میشود، و اگر نتواند بقای خود را بر دشمن تحميل کند کاری جز اين ندارد که در انتظار حمله نابود کننده بنشيند. هيچ چيز برای دشمن خوشحال کنندهتر از اين نيست که ما قربانی بیآزاری باشيم. به هر کسی که در سنگر مانده است شليک میکند، يا بايد به هر ضربه با ضربهای پاسخ داد يا از سنگر بيرون آمد و پرچم برافراشت. هيچ مرگی بيش از در سنگر ماندن و شليک نکردن زودرس نيست. اما به نظر می رسد که هنوز هم پايههای تئوری "بقاء" فرو نريخته باشد، زيرا اين تئوری شرط درستی خود را از افزودن اصل "پنهانکاری" به اصل "عدم تعرض" میداند؛ ما نه تنها تعرض نمیکنيم، بلکه هر حرکت خود را پنهان از چشم دشمن انجام میدهيم، و طبيعتاً وقتی دشمن ما را نمیشناسد، ضربه نيز نمی تواند وارد آورد. اگر بپرسيم که چه چيز میتواند موفقيت پنهانکاری را تضمين کند، شايد جوابی بشنويم که درست ترين جواب نيز هست. شناسائی کامل عناصری که به همکاری خوانده میشوند و کوشش مدام در راه تربيت تشکيلاتی آنان. قبول اين جواب به عنوان شرطِ لازمِ پايداریِ يک شبکه زيرزمينی ردنشدنی است. آنچه رد نشدنیست، کافی بودن اين شرط است. برای کافی ندانستن اين شرط، تکيه بر هيچ تجربه تاريخی لازم نيست! تنها لازم است به شرايط امروز خود نگاهی بيندازيم. تجربه کوتاه مدت ما نشان میدهد که هر گونه تکيه مبالغهآميزی بر کارآمد تشکيلاتی يک رفيق خطاست. در حقيقت، هيچيک از ما، هر قدر هم دقيق و صادق باشيم نمیتوانيم در اين حوزه اشتباه ناپذير باقی بمانيم. آنچه میتواند اشتباه ناپذيری ما را صد در صد تضمين کند فقط بیعملی مطلق است. آنگاه که عمل می کنيم، در پی فراگيری مارکسيسم هستيم، در راه اشاعه آن میکوشيم و از نوعی ارتباط با ديگران - هر قدر هم محدود - برخورداريم، امکان اشتباهمان نيز وجود دارد. نه تنها اشتباهات خود ما ايجاد خطر می کند، بلکه خطاهای ديگران نيز يک جبهه دائمی آسيب پذيری برايمان می گشايد. در جريان کار، بالاجبار با عناصر و محافلی برخورد می کنيم که عملاً به حفظ منافع خود و ديگران بی توجهاند. از آغاز نه شناسائی آنان امکان پذير است، و نه تربيت آنان. من خود را از ذکر نمونههای تجربه شده اين استدلال بی نياز میبينم، زيرا يقين دارم که هر رفيق مبارز قادر است موارد متعددی را در اين زمينه برشمارد. بطور کلی بايد گفت که خطر از سوی فرد همواره وجود دارد و اعتماد به افراد و به تربيت آنان، هر قدر هم موفق باشد، قادر نيست که آنرا به کلی از ميان بردارد. ولی مسئله اين است که خطر در سطح فرد متوقف نمی شود، از فرد آغاز میشود و کل سازمان را تهديد میکند. بايد انديشيد که چگونه می توان سازمان را از آن رهائی بخشيد. بايد انديشيد که چه چيز قادر است چنان چتر دفاعیای بر کل سازمان بگشايد که اشتباه فرد - چيزی که همواره بايد انتظار آن را داشت - سازمان را دچار تلاشی نسازد. بايد دريافت که اصل پنهانکاری، اين شرط لازم اما غير کافی، را با چه چيز بايد پيوند داد تا در مجموع شرايط بقای رشد يابنده ما را فراهم آورند. پنهانکاری يک شيوه دفاعی است. ولی به تنهائی يک شيوه دفاعی منفعل است و تا هنگامی که از قدرت آتش برخوردار نباشد همچنان منفعل باقی خواهد ماند. پس طبيعی است اگر تاکيد کنيم که پنهانکاری بی آنکه با اِعمال قدرت انقلابی همراه باشد، دفاعی غير فعال و نامطمئن است، و اگر می بايد پنهانکاری و قدرت انقلابی تواماً شرط بقای ما باشند ناگزير بايد اصل بنيانی تئوری "بقاء"، يعنی اصل عدم تعرض را نفی کنيم. به اين ترتيب نظريه "تعرض نکنيم تا باقی بمانيم"، لزوماً جای خود را به مشی "برای اينکه باقی بمانيم مجبوريم تعرض کنيم" میدهد. زیرنویس
(*) _ به محض اينکه قدرت انقلابی از طريق اعمال خود به يک واقعيت زنده و قابل لمس تبديل شد، توده، به ويژه کارگران جوان، روشنفکران و دانشآموزان ابتکارات جالبی در مبارزه از خود بروز میدهند. ما نمی توانيم موارد مشخص اين ابتکارات را از پيش تعيين کنيم، ولی میتوانيم با تحليل روحيهای که در شرايط اعمال قدرت انقلابی در آنها پديد خواهد آمد، زمينههای کلی آنها را پيش بينی نمائيم. مردم از سادهترين ابتکارها برای بروز نارضائی و کمک به "قدرت انقلابی" شروع می کنند. ديوارها پر از شعارهای تند عليه وضع موجود میشوند، خرابکاري های کوچک در مکان ها، موسسات يا هر آنچه متعلق به دشمن _ بورژوائی بوروکراتيک و کمپرادور _ و بطور کلی قدرتمندان است، دامنه ابتکارات را وسعت میدهد. اين خرابکاری در ادامه خود بخصوص چيزی را به مخاطره میاندازد که دشمن از آن بسيار میترسد. کارگران جوان زيرکانه، بی آنکه رد پائی از خرابکاری خود به جای بگذارند، در امر توليد اخلال می کنند، ماشين ها را از کار میاندازند، در کار خود عمداً بی دقتی می کنند و يا حتی ابزار کار را میدزدند. اينها در مجموع خود گرايش تودهها را به شرکت در مبارزه و کمک به قدرت انقلابی نشان میدهد. هر ابتکار ضمناً تجربهايست که آنان را برای عملی بزرگتر آماده می کند. در واقع توده از اين طريق به ظرفيت و تجربه انقلابی خود میافزايد و يک قدم در به عهده گرفتن نقش اساسیتر به پيش میآيد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مهر 1382ساعت توسط شباهنگ راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ظالمان و نابخردان دنیا را به خاک و خون کشیدهاند و محترم شمردن به حقوق و ارزشهای انسانی در دنیای خود ساختهی آنان کاملاً بیمسما گردیده است. این چه زمانهای است که محرومترین اقشار جامعه میبایست آنرا تحمل نمایند و بار این همه مصائب و مشکلات را بدوش کشند.
این زمانه را باید دگرگون ساخت و دنیای نوینی را پایهریزی نمود که در آن انسانها نه بعنوان بردگان و سودآوران مشتی زورمداران، بلکه به مثابهی سازندگان اصلی هر جامعهای قادر گردند تا از تمامی نعمات موجود، برابرگونه بهره جویند. تربیون شما به دنیایی باور دارد که در آن از ظلم و در بدری انسانها خبری نباشد و همه، جدا از هر رنگ و نژادی، در دنیای برابر، در کنار هم در صلح و آرامش ادامهی حیات دهند. |
|